شمس الدين حافظ
48
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )
17 خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت ( 1 ) * به قصد جان من زار ناتوان انداخت نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود * زمانه طرح محبّت نه اين زمان انداخت به يك كرشمه كه نرگس به خودفروشى كرد * فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت ( 2 ) شراب خورده و خوى كرده كى شدى به چمن ( 3 ) * كه آب روى تو آتش در ارغوان انداخت به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم * چو از دهان توأم غنچه در گمان انداخت ( 4 ) بنفشه طرّه مفتول خود گره مىزد * صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت ز شرم آنكه به روى تو نسبتش كردند ( 5 ) * سمن به دست صبا خاك در دهان انداخت ( 6 ) من از ورع مى و مطرب نديدمى زين پيش * هواى مغبچگانم در اين و آن انداخت كنون به آب مى لعل خرقه مىشويم * نصيبهء ازل از خود نمىتوان انداخت مگر گشايش حافظ در اين خرابى بود * كه بخشش ازلش در مى مغان انداخت جهان به كام من اكنون شود كه دور زمان * مرا به بندگى خواجهء جهان انداخت .